|
متن سخنرانی زینت میرهاشمی در همایش پنجاه و پنجمین سالگرد رستاخیز سیاهکل
درود به همهِ شما! درود به شورشگران راه آزادی؛ به بازداشت شدگان، قیامآفرینان و شهیدان درود به زندانیان سیاسی مقاوم که زندان را به صحنهِ نبرد تبدیل کردهاند! درود و ادای احترام به خانواده شهیدان و به ویژه به مادران داغدار «باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد که مادران سپاه پوش داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد هنوز از سجادهها سر بر نگرفتهاند.» (شعر «آخر بازی» سروده زنده یاد احمد شاملو)
و اکنون مادران و پدران داغدار در سراسر این فلات دربند، رهایی را آرزو می کنند. از روزهای اول به قدرت رسیدن خمینی تا کشتارهای دهه شصت و از آن هنگام تا به امروز. ضحاک زمان سلاخی می کند، جنایت می کند، قتل عام می کند و من هنگامی که عکسهای کودکان به قتل رسیده را می بینم، زبانم در برابر ابعاد این جنایت ناتوان می شود. «هانا» دوساله بود که خامنه ای فرمان قتلش را داد. او همراه مادر و پدرش، به قتل رسیدند. «حذیفه اوستاخ» کودک ۱۱ ساله بلوچ و «نازنینزهرا صالحی»، نوجوان ۱۳ ساله کرد با شلیک مستقیم نیروهای سرکوبگر ولی فقیه به قتل رسیدند. ملینا اسدی کودک سه ساله در کنار پدرش در کرمانشاه به قتل رسید و تا کنون می دانیم که نزدیک به دویست دانش آموز به شهادت رسیده اند و می بینیم که بسیار مادران سیاهپوش دیگر بر سر مزار عزیزان شان گریه نمی کنند و به جای آن شعار می دهند و با اندوه خود در خانه خلوت می کنند. همگان بر این حقیقت آگاهند که کشتار سازمانیافته چند نسل بیان «نه» به دیکتاتوری آنانی است که برنتابیدن را بر اطاعت ترجیح می دهند. پنجاه و پنج سال پیش هم گروه کوچکی از جوانان انقلابی با «نه» گفتن، تاریخ را ورق زدند و با قیام خود حماسه ای جاویدان را به ثبت رساندند و مادران داغدار آنان از مزارشان بی خبر ماندند. ۱۹ بهمن و رستاخیز سیاهکل که ما در سالگرد این حماسه تاریخی هستیم، صدای بی صدایان را با خلع سلاح پاسگاه سیاهکل فریاد زد و دیکتاتوری شاه به هیچ کدام از خانواده هایی که فرزندان شان «نه» گفته بودند، محل مزار عزیران شان را نگفت تا هنگامی که «نه» آنها به توفان انقلاب بهمن فراروئید.
حماسه سیاهکل تولد جنبش نوین کمونیستی در سپهر سیاسی ایران بود. جنبشی مستقل از قطبهای جهانی آن دوران و در شرایط انسداد سیاسی و سرکوب خشن از جانب حکومت که جامعه را به انفعال کشیده بود. متاسفانه برخی از توابان این جنبش بنا به شرایط روز، ارزشهای آن را در قالب خاطره نویسی و یا گفتگو با رسانه های حکومتی کتمان می کنند. اما سیاهکل را باید بسی فراتر از اسطوره و حماسه تاریخ دور ارزیابی کرد. سیاهکل معیار مقاومت و تسلیم ناپذیری علیه دیکتاتوری است و تا هنگامی که در بر پاشنه استبداد از هر نوع آن می چرخد، آفتاب کاران جنگل تکثیر می شود. گفتم سیاهکل معیار مقاومت است و امروز مقاومت تغییر شکل پیدا کرده اما جوهر آن یعنی مبارزه ضد دیکتاتوری تغییر نکرده است. جنبش مسلحانه در زمان شاه بر دوش نسلی بود که سکوت نکرد، دست به سلاح برد، زیرا در برابر خشونت، دیکتاتوری عریان و سانسور، راهی جز مبارزه نمانده بود./// امروز هم دیکتاتوری حاکم است /// جنس دیکتاتوری تغییر کرده، از تاجدار به عمامهدار ، اما عشق و انگیزه به کسب آزادی، برابری و عدالت اجتماعی همچنان پابرجاست. صحبتهایم را در مورد شرایط، نیروهای مداخله گر در تحولات سیاسی کشور و جایگاه خودمان ادامه می دهم.
قیام آفرینان دی ماه امسال فریاد سردادند که «ما میمانیم تا پیروزی!» گرچه تنی چند از «ما» در هماوردی با رژیم ما را ترک کردند. آنها که در دو هفته خیابان را از آن خود کردند، ادامه دهندگان رهروانی بودند که بیش از صد سال است که برای آزادی و برابری مبارزه می کنند. پیش از این گفته ایم و اکنون تکرار می کنم که این مبارزه دوران ساز در شرایطی جریان داشته و جریان خواهد یافت که سه نیروی بزرگ سیاسی به این قرار در صحنه سیاسی ایران مداخله می کنند.
جریان ارتجاعی دینی؛ جریان برونگرای وابسته و جریان دمکراتیک، تحول خواه و درونگرا. این سه جریان از آستانه انقلاب مشروطه تا کنون در کشاکس با یکدیگر بوده اند تا مُهر خود را بر تحولات بکوبند. به دو نکته در مورد این صف بندی باید تاکید کرد: اول این که سه جریان را دیوار چین از هم جدا نمی کند و بین آنان جریانهای خاکستری به وفور وجود دارد و دوم این که در برخی از دورانها همسویی هایی بین هریک از این جریانها با دیگری وجود داشته است.
جنبش مشروطه تلاشی تاریخی برای «قانونمند کردن قدرت» و پایان دادن به استبداد مطلق شاه بود. هدف جنبش مشروطه محدود کردن قدرت شاه و حاکمیت قانون، مجلس منتخب، عدالتخانه و برابر سازی حقوق شهروندان بود. در مقابل این خواسته ها، نیروهای ارتجاعی صف کشیدند: شاه و دربار، بخشهایی از روحانیت سنتی مثل شیخ فضلالله نوری، مالکان بزرگ و قدرتهای خارجی که ایران استبدادی و مستبد فاسد را ترجیح میدادند. بهطور خلاصه، مشروطه با هر نیرویی که از «قانون، پاسخگویی و حق مردم» میترسید، درگیر شد. در این رویارویی استبداد عقب نشست، اما «قدرت مدرن و نهادهای پایدار جایگزین آن نشد» و نزاع میان نیروهای تحولخواه و ارتجاع ادامه پیدا کرد. در بستر هرجومرج، ضعف دولت مرکزی، نفوذ خارجی و ناتوانی مجلس و بحران اصلاحات نیمهتمام، رضاشاه با حمایت انگلستان به قدرت رسید. وعدهٔ نظم و نوسازی داد، اما دیکتاتوری متمرکز برپا کرد، مجلس را بیاثر نمود و آرمانهای مشروطه را لگد مال و قربانی اقتدار دولتی کرد.
رضاشاه که با حمایت مستقیم استعمار انگلیس به سلطنت رسیده بود، در شهریور ۱۳۲۰ توسط متفقین کنار گذاشته شد و سلطنت به پسرش محمدرضاشاه منتقل گردید. این جابهجایی به تغییر نظام نینجامید؛ سلطنت ادامه یافت، در حالیکه خواست جامعه، یعنی حاکمیت مردم—همان آرمان مشروطه—پابرجا مانده بود. در دوران ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق قبل از ۳۰ تیر ۱۳۳۱ بین جریان دمکراتیک به رهبری مصدق و جریان ارتجاعی به رهبری آخوند کاشانی همسویی و همآهنگی وجود داشت، اما پس از سی تیر جریان ارتجاعی به سوی جریان وابسته که شاه نماینده آن بود چرخش کرد و در کودتای 28 مرداد سال ۱۳۳۲ به طور کامل با آن در یک جبهه قرار گرفت.
در برابر استبداد محمدرضاشاهی، دو جریان اصلی شکل گرفت: ارتجاع بنیادگرای مذهبی و نیروهای مترقی و عدالتخواه و در راس آنها سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران که دو پایه اصلی جنبش بودند. محمدرضاشاه در این کشاکش، ارتجاع را به یاری گرفت و عملاً مسیر آن را هموار کرد. این روند نهایتاً به استقرار استبداد مطلقه ولایت فقیه و شکست قیام ۵۷ و ناکام ماندن آماجهای دموکراتیک و ازادیبخش آن انجامید. چرخهای که شکست مشروطه را درشکل دیگری تکرار کرد.
جریانی که امروز به اسم پهلوی برای ادامه سلطنت فعالیت می کند در حقیقت شکل وارونه و کمدی همان استبداد سلطنتی است که رضا شاه بنیاد نهاد و با ابتکار دولت انگلیس پس از جنگ جهانی دوم به محمدرضا پهلوی واگذار شد.
به دنبال سرنگونی رژیم شاه، صف بندی جدیدی شکل گرفت و قطب بندی میان دمکراسی تحول گرا با استبداد مذهبی شکل برجسته پیدا کرد. در این میان جریان برونگرای وابسته که نمایندگان آن در انقلاب بهمن ضربه جدی خورده بودند، برای شکل گیری جبهه خود تلاشهایی را آغاز کردند.
جریان حاکم بر اساس «ولایت مطلقه فقیه» با متکی شدن منابع نفت و سایر منابع با اقتصاد رانتی و غارتگری بر اساس نظریه «اَنفال» و با مشارکت سپاه پاسداران حجم اصلی سرمایه و سود را در اختیار دارد. این جریان ارتجاعی عصاره تمامی تاریخ ارتجاع در ایران است و تمامی بار منفی و تخریبی آن را در خود ذخیره کرده است.
در رابطه به صف بندیهای درون این جریان، ابتدا باید به جریان اصلاح طلبان حکومتی اشاره کرد که تلاش بیهوده ای برای «تغییر در درون» را آغاز کرد و عناصری از «برونگرایی وابسته» را با خود حمل کرد. اما در عمل خود را در جبهه ارتجاع تعریف کرد و تاکنون به جز بریدگان از این جریان، در جبهه ارتجاع قرار دارد.
خیزش دی ماه سال ۱۳۹۶ را میتوان نقطهی عبور از این توهم دانست. این خیزش حامل نفی همزمان جناحهای رسمی شریک در قدرت بود و از این جهت، پایان پروژه اصلاحطلبی حکومتی را نه در سطح شعار، بلکه در سطح اجتماعی اعلام کرد. شعار «اصلاحطلب، اصولگرا» بیان یک آگاهی سیاسی جمعی بود: مسئله نه درون ساختار، بلکه خود ساختار است. در مرتبه بعد، جریان «اعتدالی» قرار دارد که برای ایفای نقش «جریان وابسته» تلاش بسیار می کند. این جریان در مرحله اول درصدد «مشروط کردن» ولایت مطلق فقیه است. تجربهی چهار دههی گذشته نشان داده که شکافها در رژیمهای اقتدارگرا، تا زمانی که با نیروی اجتماعی سازمانیافته پیوند نخورند، نه به گذار، بلکه به بازتولید قدرت منجر میشوند. جریان پهلوی که رابطه اش را با سلطنت طلبان سنتی قطع کرده، «شبه جریان» است که تلاش می کند خود را به عنوان عزیز دردانه کدخدای جهان معرفی کرده و بر کُنش انقلابی جامعه فرصت طلبانه سوار شود. جریان دمکراتیک و تحول خواه به شمول نیروهای انقلابی از تکامل مبارزه تاریخی با ارتجاع و امپریالیسم شکل گرفته و اکنون در شعار «نه شاه؛ نه شیخ» خود را نشان می دهد. این جریان با ارتجاع حاکم و بساط سلطنت مرزبندی روشن داشته و برای سرنگونی رژیم حاکم با همه دسته بندیها و باندهای درونی آن و برپایی جمهوری دمکراتیک و جدایی دین از دولت و نفی هرگونه تبعیض مذهبی جنسیتی و ملی قومی مبارزه ای دوران ساز را ساماندهی کرده است.
در این میان افراد و جریانهایی از دسته بندیهای درون و پیرامون حکومت به خاطر فشار جنبشها و قیامهای توده ای از نظام و به طور مشخص از ولایت خامنه ای و استبداد مذهبی جدا شده اند که باید به عنوان یکی از نشانه های تکامل شرایط انقلابی در نظر گرفته شود. این موضعگیریها در سطح نشاندهندهی فرسایش هژمونی نظام و به طور مستقیم خامنهای است. اما این بریدگی، اگر به سازماندهی و پایه اجتماعی تبدیل نشود، بهخودیِ خود تغییری در تعادل قوا ایجاد نخواهد کرد. جایگاه ما مشخص است و در منشور سازمان و بیانیه های سالانه و در گزارشهای سیاسی شورای عالی سازمان به طور شفاف بیان شده است. شورای ملی مقاومت ایران که سازمان ماهم عضو آن است، بهعنوان ساختاری سیاسی با سابقهی طولانی، دارای برنامه، اساسنامه و تجربهی کنش سازمانیافته است. فارغ از ارزیابیهای متفاوت از این آلترناتیو، واقعیت این است که شورا بهعنوان یک ساختار موثر سیاسی وجود دارد و نمیتوان بحث سرنگونی را بدون در نظر گرفتن چنین جریانی پیش برد.
جمعبندی مسالهی محوری در این مرحله، نه صرفاً نفی وضع موجود، بلکه پاسخ به این پرسش است که کدام نیرو، با چه سازماندهی و چه استراتژیای، قادر است نارضایتی اجتماعی را به قدرت سیاسی مؤثر تبدیل کند. بدون پاسخ به این پرسش، حتی رادیکالترین مواضع نیز در سطح اعتراض باقی خواهند ماند. تجربه نشان داده که نه شکافهای درون حاکمیت، نه تغییر از بالا، و نه مطالبهی سازوکارهای دموکراتیک از یک دیکتاتوری، مسیر تغییرات بنیادی را باز نمیکنند. عده ای حقیقت موجود را نمی بینند. مدعی هستند هیچکس نیست، آلترناتیوی وجود ندارد. اما ما می گوییم هست. می توانیم در همبستگی با این آلترناتیو، در برانداختن دیکتاتوری مذهبی ولایت فقیه موثر باشیم. ما با ایمان به اهداف رفقایمان یعنی آزادی، استقلال، دموکراسی، برابری، صلح و سوسیالیسم، به مبارزه برای سرنگونی رژیم ادامه می دهیم. بنا به تجربیات برگرفته از 45 سال حیات رژیم جمهوری اسلامی، راهنمای عمل ما در این مسیر همکاری با نیروهای تحول خواه، دمکراتیک و انقلابی، همبستگی و همسویی با جنبشهای جاری شامل نیروهای کار، جنبش زنان، فعالیت مدافعان محیط زیست و.. همچنین مرزبندی با دیکتاتوری سلطنتی است.
سپاس که به من گوش کردید.
منبع: نبرد خلق شماره ۴۹۹، آدینه یک اسفند ۱۴۰۴ - ۲۰ فوریه ۲۰۲۶
|