سرمایه‌داری در فاز جنگ، بحران هژمونی و سیاست مرگ

گردآوری و تنظیم: اسد طاهری

 

سال گذشته میلادی، جهان نه وارد «دوران جدیدی از ثبات»، بلکه عمیق‌تر به درون بحران ساختاری سرمایه‌داری جهانی فرو رفت. جهان نه وارد «وضعیت اضطراری» تازه‌ای شد و نه از بحران‌های پیشین عبور کرد؛ بلکه به مرحله‌ای رسید که در آن بحران، شکل عادی سیاسی و اقتصادی شد. جنگ دیگر رویدادی استثنایی نبود، بلکه به ابزار تنظیم مناسبات قدرت بدل گردید.

انتخاب مجدد دونالد ترامپ را نباید به‌مثابه یک «انحراف پوپولیستی» یا بازگشت  راست افراطی تفسیر کرد، بلکه باید آن را نشانه‌ای از بحران عمیق هژمونی در ایالات متحده دانست. آنچه در آمریکا رخ داده، نه بحران یک دولت یا یک حزب، بلکه بحران سیستم سرمایه‌داری است؛ بحرانی که در آن، سازوکارهای سنتی ایجاد همگرایی نئولیبرال دیگر قادر به تضمین رضایت اجتماعی نیست و به اشکال عریان‌تر و اقتدارگرایانه‌تر متوسل می‌شود.

ترامپیسم محصول مستقیم تلاقی چند بحران هم‌زمان است: بحران انباشت سرمایه در اقتصاد آمریکا، زوال طبقه‌ی متوسط، قطبی‌شدن شدید اجتماعی–نژادی و بی‌اعتباری نهادهای نمایندگی سیاسی. ترامپ نه «ضد سیستم»، بلکه بیان سیاسی بخشی از همان سرمایه‌داری آمریکایی است که دیگر نمی‌تواند وعده‌ی رفاه، ثبات و پیشرفت را حتی به‌طور نمادین محقق کند.

از منطق اقتصاد سیاسی، انتخاب مجدد ترامپ با چرخشی آشکار به‌سوی ناسیونالیسم اقتصادی، حمایت‌ و پیوند تنگاتنگ‌تر دولت با سرمایه‌ی بزرگ به‌ویژه در حوزه‌های انرژی، نظامی و امنیتی همراه است. این روند، در سطح جهانی، به تشدید رقابتهای امپریالیستی، تضعیف نهادهای چندجانبه و مشروعیت‌بخشی بیشتر به سیاست قدرت منجر می‌شود.

در سطح سیاست داخلی، ترامپیسم را می‌توان نمادی از شکاف فزاینده میان مطالبات مادی طبقات فرودست و پاسخهای نمادین، نژادی یا فرهنگی دانست که از سوی راست اقتدارگرا عرضه می‌شود. در غیاب یک بدیل چپ سازمانیافته، خشم اجتماعی نه به پروژه‌ای رهایی‌بخش، بلکه به نیرویی برای بازتولید سلطه در شکلی خشن‌تر تبدیل می‌شود.

اگرچه انتخاب مجدد ترامپ و گسترش راست اقتدارگرا در ایالات متحده نشانه‌ای از تعمیق بحران هژمونیک سرمایه‌داری آمریکاست، اما این روند به‌طور دیالکتیکی با ظهور و تقویت جریانهای مترقی و چپ نوین نیز همراه بوده است. به بیان دیگر، همان شرایط مادی و اجتماعی که فاشیسم–ترامپیسم را ممکن می‌سازد، بذر مقاومت و بازسازی سیاست رهاییبخش را نیز در دل خود می‌پروراند.

در این چارچوب، چهره‌هایی چون «ظهران ممدانی» را می‌توان نمایندگان یک گرایش مترقی نوظهور دانست که در تقابل مستقیم با ناسیونالیسم اقتدارگرا و سیاست نفرت‌محور ترامپیستی قرار می‌گیرد. اهمیت این جریان نه صرفاً در موفقیت‌های انتخاباتی، بلکه در بازتعریف میدان سیاست است: انتقال منازعه از سطح جنگهای فرهنگی و هویتی به سطح مطالبات مادی، طبقاتی و زیست‌پذیر.

ممدانی و جریانهای «سندرز»، «الکساندریا کورتز«، «کیتی ویلسون» ووو.  واکنش اجتماعی به همان زخمهایی‌اند که ترامپ از آنها سوواستفاده کرد، اما با جهت‌گیری طبقاتی معکوس.  در مقابل  سنت سوسیال دموکراتیک و چپ شهری بر مسائلی چون مسکن به‌مثابه حق، عدالت نژادی–طبقاتی، تغذیه رایگان برای مدارس ، خدمات عمومی، و محدودسازی قدرت سرمایه‌ی مالی و املاک تمرکز دارند. این چرخش، به‌ویژه در شهرهای بزرگ آمریکا، نشان‌دهنده‌ی تلاش برای بازسازی آن چیزی است که به قول گرامشی «هژمونی از پایین» می‌نامید: پیوند میان تجربه‌ی زیسته‌ی فرودستان و پروژه‌ای سیاسی با افق جمعی.

انتخاب ممدانی در سطح جهانی  نشان می‌دهد که بحران سرمایه‌داری، اگرچه اشکال متفاوتی می‌یابد، نشانه‌ای از الگوی در حال ظهور پاسخ طبقاتی به بحران سرمایه‌داری جهانی است؛ الگویی که اگرچه هنوز پراکنده، ناهمگون و منطقه‌ای است، اما از منطق مشترکی پیروی می‌کند.

اهمیت سیاسی این جریان، فراتر از مرزهای ایالات متحده است. اگر ترامپیسم با جنگهای اوکراین و غزه در سطح جهانی از طریق عادی‌سازی خشونت و بی‌اعتنایی به حقوق بین‌الملل شاخص می شود، جریانهای مترقی‌ای چون آنچه ممدانی نمایندگی می‌کند، بالقوه می‌توانند زمینه‌ساز نقد امپریالیسم، حمایت از صلح عادلانه و پیوند مبارزات داخلی با همبستگی فراملی شوند.

ظهور مجدد فاشیسم در جهان معاصر به‌ویژه در اروپا را نباید به‌عنوان بازگشت صرف یک ایدئولوژی تاریخی یا واکنشی فرهنگی به «مهاجرت» و «جهانی‌شدن» تقلیل داد. آنچه امروز شاهد آن هستیم، شکل‌بندی نوینی از فاشیسم است که در دل بحران ساختاری سرمایه‌داری متأخر، فرسایش دموکراسی لیبرال و شکست پروژه‌های نئولیبرالی زاده شده است. این فاشیسم جدید، برخلاف نمونه‌های کلاسیک قرن بیستم، نه الزاماً در تقابل با نظم لیبرال، بلکه اغلب درون آن و با استفاده از سازوکارهای رسمی قدرت رشد می‌کند.

اروپا در وضعیتی که گرامشی آن را «بحران هژمونیک» نامیده، قرار دارد. نخبگان حاکم دیگر قادر به تولید رضایت اجتماعی نیستند، اما همچنان ابزارهای کنترل و سلطه را در اختیار دارند. در چنین وضعیتی، راست افراطی به‌مثابه نیرویی «ضدسیستم» ظاهر می‌شود، در حالی‌که در عمل، نقش آن مدیریت خشم اجتماعی و انحراف آن از ریشه‌های طبقاتی بحران است.

فاشیسم معاصر اروپا را باید محصول مستقیم سیاستهای ریاضتی، خصوصی‌سازی گسترده و فروپاشی امنیت اجتماعی دانست. اتحادیه اروپا، با تحمیل منطق انضباط مالی و بازار محور، به تضعیف پیوند میان دموکراسی و رفاه انجامید. حاصل آن شد که بخشهای وسیعی از طبقه کارگر و فرودست  به‌ویژه در مناطق صنعتی‌زدایی‌شده، خود را در ساختارهای نمایندگی سیاسی، بی‌صدا یافتند.

در غیاب یک چپ سازمانیافته، این خلأ توسط نیروهای راست افراطی پر شد؛ نیروهایی که با ترکیب ناسیونالیسم، نژادپرستی فرهنگی و اقتدارگرایی، به بحران مادی جامه «مساله‌ی هویت» پوشاندن. به تعبیر «کارل پولانی»، جامعه در برابر ویرانگری بازار واکنش نشان می‌دهد، اما این واکنش می‌تواند به‌جای دموکراتیک‌بودن، به اشکال اقتدارگرایانه و فاشیستی منحرف شود.

یکی از کانونهای اصلی فاشیسم نوین اروپایی، سیاستهای مهاجرتی و مرزی است. پناهجویان و مهاجران به‌ویژه از خاورمیانه و آفریقا به «بیگانه تهدیدگر» بدل شده‌اند؛ بیگانه‌ای که همزمان محصول جنگ‌ها و سیاستهای امپریالیستی اروپاست. این تناقض، هسته‌ی اخلاقی فاشیسم معاصر را می‌سازد: اروپا بحرانهایی را می‌آفریند و قربانیان آن را «مجرم» معرفی می‌کند.

در این‌جا، پیوند میان فاشیسم داخلی و امپریالیسم خارجی آشکار می‌شود. همان منطق نظامی‌گری که در اوکراین و غزه به کار گرفته می‌شود، در داخل اروپا به شکل دولت امنیتی، نظارت گسترده و تعلیق حقوق مدنی بازمی‌گردد. به تعبیر «فوکو»، زیست‌ سیاست در مرکز، بدون مرگ‌ سیاست در پیرامون قابل دوام نیست.

ظهور فاشیسم در اروپا را باید در تداوم همان روندی دید که انتخاب مجدد ترامپ در آمریکا و عادی‌شدن جنگ در نظم جهانی را ممکن ساخته است. جنگ، نه‌تنها در خارج، بلکه در داخل نیز کاربرد دارد.

فاشیسم معاصر نه بازگشت گذشته، بلکه آینده‌ای ممکن است که در دل اکنون ساخته می‌شود. اروپا، به‌عنوان یکی از مراکز تاریخی لیبرالیسم، امروز نشان می‌دهد که بدون عدالت اجتماعی، دموکراسی به‌سرعت به پوسته‌ای توخالی بدل می‌شود. همانگونه که تجربه‌ی قرن بیستم هشدار می‌دهد، اگر بحران سرمایه‌داری با پروژه‌ای رهاییبخش، طبقاتی و فراملی پاسخ داده نشود، فاشیسم در اشکالی بروز شده، قانونی و نرمالیزه شده بار دیگر به گزینه‌ای «عقلانی» برای نظم مسلط بدل خواهد شد.

جنگ اوکراین را باید نه به‌مثابه نزاعی دوجانبه میان روسیه و اوکراین، بلکه به‌عنوان جنگی امپریالیستی در بستر رقابت  میان روسیه، ایالات متحده و اتحادیه‌ی اروپا دانست. این جنگ، بیانگر مرحله‌ای از تشدید تضادها در نظام سرمایه‌داری جهانی است که در آن، گسترش حوزه‌های نفوذ، کنترل منابع، مسیرهای انرژی و بازآرایی موازنه‌ی ژئوپولتیک،  بر حق تعیین سرنوشت ملت‌ها تقدم یافته است.

روسیه با تکیه بر منطق امپریالیسم پیرامونی و نوستالژی قدرت بزرگ، در پی تثبیت حوزه‌ی نفوذ خود در فضای پساشوروی است؛ در حالی‌که ایالات متحده و اتحادیه‌ی اروپا، از طریق گسترش ناتو، تحریم‌های اقتصادی و نظامی‌سازی شرق اروپا، این جنگ را به فرصتی برای تضعیف رقیب دیرینه خود روس ، بازسازی هژمونی آتلانتیکی و تضمین منافع صنایع نظامی سیاسی خود بدل کرده‌اند.

اوکراین، در این میان، مستقل نیست، بلکه میدان برخورد بلوکهای امپریالیستی است؛ فضایی که در آن، انسانها  و زیرساختها به سرمایه‌ی مصرف‌شدنی در منازعه‌ی قدرتهای بزرگ تبدیل شده‌اند.  این جنگ نه دفاع از دموکراسی است و نه صرفاً واکنش به تهدید امنیتی، بلکه شکلی از بازتوزیع خشونت‌آمیز جهان در شرایط افول نظم پیشین سرمایه‌داری جهانی است.

برای مردم اوکراین، جنگ نه افق رهایی، بلکه افق فرسایش بوده. 

جنگ اوکراین و جنگ غزه، با وجود تفاوتهای تاریخی، جغرافیایی و حقوقی، از منطق واحدی تبعیت می‌کنند: منطق امپریالیسم-صهیونیسم  و نظامی‌سازی بحران در سرمایه‌داری جهانی. در هر دو مورد، جنگ نه به‌مثابه شکست سیاست، بلکه به‌عنوان ابزار بازتنظیم موازنه‌ی قدرت، مدیریت اقتصادی و تثبیت هژمونی بلوکهای مسلط عمل می‌کند. 

جنگ غزه را باید یکی از بزرگ‌ترین فاجعه‌های انسانی دهه‌های اخیر دانست؛ جنگی که توسط دولت نژادپرست و استعمارگر اسراییل بیش از دو سال به‌طور سیستماتیک پیش برده شد و بنا بر برآوردها، به کشته‌شدن بیش از هفتاد هزار نفر و آوارگی صدها هزار انسان انجامید. آنچه در غزه رخ داد، صرفاً «جنگ» نبود، بلکه نمونه‌ای کلاسیک از نسل‌کشی مدرن در چارچوب نظم بین‌المللی معاصر بود: تخریب کامل زیرساختهای زیستی، نابودی سازمانیافته‌ی امکان بقا، و تبدیل یک جمعیت محصور به هدف مشروع خشونت بی‌حد.

حمله‌ی سازمانیافته‌ی حماس فارغ از انگیزه‌های ایدیولوژیک یا نظامی آن در عمل به بهانه‌ای بدل شد که دولت اسراییل برای اجرای پروژه‌ از پیش آماده‌شده‌ی ویرانی تمام‌عیار غزه به آن نیاز داشت. کنش حماس نه‌تنها هیچ افق رهاییبخشی برای مردم فلسطین نگشود، بلکه دستاوردهای سالها مبارزه‌ی رادیکال، مدنی و اجتماعی فلسطینیان را به‌شدت تضعیف کرد و میدان را به‌طور کامل به منطق جنگ دولتی و نابودگر سپرد.

حماس، هرچند خود را در گفتمان «مقاومت» تعریف می‌کرد، عملاً از منطق قدرتی عمل کرد که به بازتولید هژمونی نظامی اسراییل انجامید. این کنش نه به ساخت «هژمونی بدیل»، بلکه به تقویت بلوک مسلط و مشروعیت‌بخشی به خشونت عریان آن منجر شد.

پیامد این جنگ، غزه‌ای است که عملاً دیگر وجود ندارد: نه به‌عنوان یک فضای زیست‌پذیر، نه به‌مثابه یک واحد اجتماعی سیاسی. آتش‌بسهای نیمه‌جان کنونی نیز بیش از آن‌که نشانه‌ای از پایان خشونت باشد، تلاشی برای مدیریت و تثبیت نتایج نسل‌کشی‌اند. طرحهایی که امروز تحت عنوان «آینده‌ی فلسطین» یا «مدیریت پساجنگ غزه» مطرح می‌شود، همگی در چارچوب نظارت و کنترل کامل اسراییل تعریف شده‌ است و فاقد هرگونه حاکمیت واقعی برای مردم فلسطین‌ می باشد.

حتی همین طرحهای حداقلی نیز با بحران مشروعیت و اجرا مواجه‌ است: کشورهایی که قرار بود نیروهای بین‌المللی به غزه اعزام کنند، یا از پذیرش این نقش سرباز زده‌اند یا شروطی گذاشته‌اند که در عمل این ماموریت را بی‌معنا می‌کند. این امتناع، بیش از هر چیز، بیانگر اجماع ضمنی نظم جهانی بر سر حفظ وضعیت موجود است؛ نظمی که در آن، امنیت اسراییل اولویت مطلق است و حق حیات فلسطینیان متغیری قابل تعلیق.

در نهایت، جنگ غزه نشان داد که بدون گسست از منطق نظامی‌گری، چه در شکل دولتی و چه در قالب نیروهای شبه‌دولتی، هیچ پروژه‌ی رهاییبخشی برای فلسطین قابل تصور نیست. 

ونزوئلا را نه به‌مثابه رویدادی منطقه‌ای یا پیامد “مدیریتی” بلکه به‌عنوان گره‌گشایی در بازار  رقابت‌های بین‌الامپریالیستی باید دید،استدلال اصلی آن است که ونزوئلا به‌واسطه جایگاه خود از حیث منابع انرژی‌، بحران انباشت جهانی و افول هژمونی آمریکا در آمریکای لاتین (حیات خلوت امریکا) به صحنه‌ای برای اعمال خشونت ساختاری‌ از تحریم تا تهدید نظامی تبدیل شده است؛ خشونتی که بیش از هر چیز، طبقات فرودست را هدف قرار می‌دهد.

اگه از دید لنین به این مساله نگاه کنیم، امپریالیسم مرحله‌ای از سرمایه‌داری است که با تمرکز سرمایه، صدور سرمایه و رقابت میان قدرتهای بزرگ برای تقسیم جهان تعریف می‌شود. امپریالیسم نوین، ضمن حفظ این منطق، با ویژگیهای تازه‌ای بروز می‌کند؛ چندقطبی‌شدن رقابت ((آمریکا/چین/روسیه) جنگهای نیابتی  (تحریم، جنگ اقتصادی، فشار مالی، تهدید نظامی محدود)، نقش محوری انرژی و زنجیره‌های تامین، جایگزینی اشغال مستقیم با مدیریت بحرانهای مزمن.

در این چارچوب، جنگ لزوماً به معنای تهاجم تمام‌عیار نیست؛ بلکه طیفی از خشونتهای سازمانیافته است که به بازتولید شرایط انباشت کمک می‌کند.

ونزوئلا به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین دارندگان ذخایر نفتی جهان، در قلب تضادهای سرمایه‌داری انرژی‌محور قرار دارد. بحران اقتصادی این کشور نه صرفاً نتیجه ناکارآمدی داخلی، بلکه محصول همزمان سیاست آمریکا در قبال ونزوئلا از تحریمهای فلج‌کننده تا تهدید مداخله است. تهاجم به این کشور در این معنا، کوششی برای، بازپس‌گیری اعتبار هژمونیک در «حیاط خلوت» ، همچنین مهار نفوذ رقبای جهانی، و پیامی بازدارنده به دیگر دولت‌های سرکش منطقه است.

در سال ۲۰۲۵ جهان وارد مرحله‌ای شد که دیگر نمی‌توان آن را صرفاً «دوره بحران» نامید؛ این یک گذار تاریخی است. نظمی که پس از جنگ سرد بر پایه برتری آمریکا، سلطه دلار و ساختارهای غرب‌محور شکل گرفته بود، اکنون عملاً کارکرد خود را از دست داده است. اما مشکل اصلی اینجاست: نظم جایگزین هنوز متولد نشده است. این خلأ قدرت، ناگزیر مناطقی مانند خاورمیانه را به خط مقدم رقابت‌های جهانی تبدیل کرده است.

خاورمیانه امروز نه فقط یک منطقه بحران‌خیز، بلکه آینه تمام‌نمای فروپاشی نظم قدیم جهانی است. جایی که جنگ‌های نیابتی، رقابت انرژی، تنش‌های امنیتی و فشار اقتصادی هم‌زمان در جریان است. کاهش حضور مستقیم آمریکا، ورود اقتصادی چین و بازی امنیتی روسیه، معادله‌ای ساخته که ثبات را به کالایی نایاب تبدیل کرده است.

در چنین شرایطی، قدرت‌های منطقه‌ای نیز وارد فاز رقابت آشکارتر شده‌اند. ایران، ترکیه، عربستان و اسراییل هر کدام در حال باز تعریف نقش خود هستند. این رقابت نه بر سر ایدئولوژی، بلکه بر سر نفوذ، امنیت و سهم در نظم آینده است. نتیجه آن، شکل‌گیری یک تعادل شکننده است؛ وضعیتی که نه جنگ تمام‌عیار است و نه صلح پایدار، بلکه «آرامش موقت پیش از طوفانهای دوره‌ای».

در برابر سرمایه‌داری بحران‌زده‌ای که نابرابری، تخریب محیط زیست و سلطه انحصارات را بازتولید می‌کند، چپ مستقل پیشرو خواهان گذار به نظمی است که در آن ثروت اجتماعی از چنگ اقلیت خارج شود، سرمایه بزرگ تحت کنترل دموکراتیک قرار گیرد و اقتصاد در خدمت اکثریت جامعه سازمان یابد. این بدیل نه بازگشت به دولت‌سالاری اقتدارگر است و نه ادامه بازار افسارگسیخته، بلکه تلاشی برای ساخت نظمی عادلانه، مشارکتی انسانی بر پایه عدالت اجتماعی است.

 

منبع: نبرد خلق شماره ۴۹۹، آدینه یک اسفند ۱۴۰۴ - ۲۰ فوریه ۲۰۲۶

 

 https://t.me/nabard_khalgh

بازگشت به صفحه اول