|
دلنوشته سوگوارانه مادر جاوید نام غزل جانقربان
يك ماه گذشت... يك ماه از شبى كه زمان براى من ايستاد. غزل من، دختر من، همه دنیای من، ميان من و باباش قدم مى زد... امن ترين جاى دنيا. سه گوی آتشین آمد، بى هوا، بى رحم، بدون خطا. به كمر، پهلو و پاهایش خورد و فقط گفت: «آخ بابا...» و من هنوز هر شب با همين دو كلمه مى ميرم. غزل تک فرزندم بود. همهِ آينده اى كه برايش خواب ديده بودم، همان جا روى زمين افتاد. لباسى كه آن شب تنش بود، هودى كه بوى خودش را مى داد، با سوراخى از سرب داغ... الان بوی خون می دهد قبل از اينكه از من جدایش كنند، برداشتمش. حالا هر شب بغلش مى كنم، بو مى كنم، گریه مى كنم، و با خودم فكر مى كنم چطور ممكن است مادرى نفس بكشد وقتى فرزندش اش دیگر نفس نمى كشد؟ براى شما يك ماه گذشته، براى من اما هنوز همان شب است. هنوز همان «آخ بابا». من مانده ام و تنها یادگاری تو «لئو»، که هنوز منتظر برگشت تو هست... من مانده ام و گلهای قشنگی که با دستان هنرمندت درست کردی... و من مانده ام، بدون تو و یک دنیا خاطره…
در تاریخ ۱۹ دی ۱۴۰۴، در اصفهان، در بستر خشک رود زایندهرود، دختری به نام غزل جانقربان در میان معترضان با شلیک گلوله بر زمین میافتد و خون این دختر ۱۵ ساله بر بستر رود جاری میشود. غزل ۱۵ سال و ۶ ماه سن داشت که از پشت به او شلیک شد. غزل تنها فرزند پدر و مادرش بود.
منبع: شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران
منبع: نبرد خلق شماره ۴۹۹، آدینه یک اسفند ۱۴۰۴ - ۲۰ فوریه ۲۰۲۶
|